چندشعر
سیمينار
ديدم که هياهوي به هردوروبراست
هرگوشه دوصدموتروسه صدنفراست
گفتم: چه خبرهست دراين محوطه باز
گفتند: «سمينارحقوق بشر»است
جدال
اين گفت: که« آزادي» روشن نگر است
آن گفت که :« بي بي سي »ازجمله سراست
گفتم : مکنيد برسرهيچ جدال
هريک زدگردروغپردازتراست
وند- وند
گشتيم آخرازغمِ روزانه وند- وند
ازوضع زاروبي سروسامانه وند- وند
زن دارشکوه مي کندازدست روزگار
بي زن زدست مصرفِ طويانه وند- وند
کردندتاجران وطن اقتصادرا
باوارداتِ ساجق وپوقانه وند- وند
هرکس وزيرشدغم فرداي خويش خورد
مامورپشت ميزغريبانه وند- وند
گاهي شديم بالگديکديگرخراب
گاهي زمشت وسيلي بيگانه وند- وند
مامور
مامور هستم و به غمِ خويش اندرم
از صبح تا به شام چه غمها که ميخورم
عمرم گذشت با قلم و کاغذو دوا ت
زارو نحيف گشته سرا پاي پيکرم
مشتي اگر زند به سرم آمر و رئيس
کوبد زمانه بر سَرو رو مشتِ ديگرم
باری به وقتِ خويش نيامد معاشِ من
آرامشي نيافت پريشيده خاطرم
هرگز نشد که صاحبِ يک خانه گک شوم
آواره من ، که در وطنِ خود مسافرم
يارب ! بده پَري که زنم پر به آسمان
اين شکوه و شکايتِ خودهرکجا بـرم
گويم براي هر که وزيرو مقام دار
از حالِ اين اداره و از وضعِ دفترم
نه نه وزيرخود به غمِ خويش اندر است
آن به که«پرده» ام کُنَم و «شوله» ام خورم
