تبليغاتX
چلوصاف

چلوصاف

فقط طنز

چندشعر

 

 سیمينار

ديدم که هياهوي به هردوروبراست

هرگوشه دوصدموتروسه صدنفراست

گفتم: چه خبرهست دراين محوطه باز

گفتند: «سمينارحقوق بشر»است

 

جدال

اين گفت: که« آزادي» روشن نگر است

آن گفت که :« بي بي سي »ازجمله سراست

گفتم : مکنيد برسرهيچ جدال

هريک زدگردروغپردازتراست

 

وند- وند

 گشتيم آخرازغمِ روزانه وند- وند

ازوضع زاروبي سروسامانه وند- وند

 زن دارشکوه مي کندازدست روزگار

بي زن زدست مصرفِ طويانه وند- وند

 کردندتاجران وطن اقتصادرا

باوارداتِ ساجق وپوقانه وند- وند

 هرکس وزيرشدغم فرداي خويش خورد

مامورپشت ميزغريبانه وند- وند

 گاهي شديم بالگديکديگرخراب

گاهي زمشت وسيلي بيگانه وند- وند

 

مامور

مامور هستم و به غمِ خويش اندرم

از صبح تا به شام چه غمها که ميخورم

عمرم گذشت با قلم و کاغذو دوا ت

زارو نحيف گشته سرا پاي  پيکرم

مشتي اگر زند به سرم آمر و رئيس

کوبد زمانه بر سَرو رو مشتِ ديگرم

باری به وقتِ خويش نيامد معاشِ من

آرامشي نيافت پريشيده  خاطرم

هرگز نشد که صاحبِ يک خانه گک شوم

آواره من ، که در وطنِ خود مسافرم

يارب ! بده پَري که زنم پر به آسمان

اين شکوه و شکايتِ خودهرکجا بـرم

گويم براي هر که وزيرو مقام دار

از حالِ اين اداره و از وضعِ دفترم

نه نه وزيرخود به غمِ خويش اندر است

آن به که«پرده» ام کُنَم و «شوله» ام خورم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 12:33  توسط چلوصاف باشی  | 

الا کرزي!

 

الا کرزي!

الا کرزي!فساد ازحدگذشته

شکايت ازهزاروصدگذشته

 هرآن آمرکه داري درادارات

به بدکاري زديو وددگذشته

 

 

الاکرزي!سياست بازخامي

به راه کج زني هرروزگامي

 يکي بدگرکنداينجا به مردم

دهي جاي دگراورامقامي

 

 

الاکرزي!که گويندت مداري

نشاني ازجوانمردي نداري

 زني لاف وعمل اماترانيست

نداري ... چراارزن بکاري؟

 

 

الاکرزي!چپن برشانه تاکي؟

چنين کروفرشاهانه تاکي؟

 وطنداران گداوبي سروپاي

وطن باخاک وخون ويرانه تاکي؟

 

ممنون ازالطاف واستقبال دوستان:

داودعرفان:

الاکرزی بیا اینجا گذر کن
به وب لاگ چلوصافی نظر کن
بیا اندیشه کن دیگر چه داری
اگر داری تو هم ما را خبر کن

جهانمهرهروی:

الا کرزی ترا خواهم چه میگی
چرا با بوش و بن لادن نمیگی
اگر از من نصیحت میپذیری
بیا این فکر را سازیم شریکی

حامدخاوری:

به کرزی چرت و غم را دوست دارم
برایش یک کلاه پوست دارم
وطنداران! به اخبار شب و روز
برایش سرخطی از خوست دارم

کاکه تیغون:

به خود گفتم که شايد " آف " گشتي
زبان بستي و بي انصاف گشتي
دوچشمم روشنا ، زيرا به روزي
چلوصافا ! مبارک ، صاف گشتي

حضرت ظریفی:

در تکری مداری چالاک تیز هوش
افسانهءفسونگر دوران نهفته است
اما زراز خودبه کس هر گز نگفته است
کرزی چو (جمبوری)
شاگرد بوش اصل مداری و توله را
با دولک و صدای زمان شور میدهد
فر مان همیبرد
با مار های هفت سری تکریش به بین
سیاف،محسنی،مجدد و جمله گی
همراه وان کریم بجولان (خرم) اند
تا نوبتی رسد.
اینجا نمایش است
پایان برم به گفته ام اینجا مجال نیست
(باشی)! عزیز من
چلو صاف را بیار
حافظ ستاده است، باشعر دلنشین
گوید بماکه:
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه
آنکس که عرض شعبده با اهل راز کرد

 

عزیزعلیزاده:

الا کرزی کولا ریکلام کردی؟
تو روز روشنم را شام کردی
نمی دانی که مردم نان بخواهند؟
مرا دلریش و خود  بدنام کردی

شیخ ابوامیر:

الاکرزی! نگه بر حال ما کن
حساب خود ز اینجانب سوا کن
نمودی تو وطن را ای عزیزم
برو راهت ز ایرانم جدا کن

الاکرزی! پدر مادر تو داری؟!
گمانم نه به بیماری دچاری
سیاست در پی ..نت دوان است؟
و یا شاید تو بر پشتش سواری!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:0  توسط چلوصاف باشی  | 

بیچاره شاه شجاع!!!

بیچاره شاه شجاع!!!

از جمله نام های که در تواريخ خوانده ایم و از زبان هر کس و نا کسی شنیده ایم یکی هم شاه شجاع است. ما چون قهرمانان و اشخاص تاریخی را به چشم ندیده ایم، با شنیدن یا خواندن نام آنها، چهره آنها را به ذهن خود مجسم میسازیم. طور مثال چنگيز را مردی قوی هیکل با چشمان وحشی و قیافه وحشی تر که خصوصیات درنده خویی و ظلم پیشه گی را تبارز میدهد، میپنداريم. یا تیمور را با صورتی زیبا اما چشم هایی از حدقه برآمده و پایی لنگ.

و اما اینکه شاه شجاع چه خصوصیاتی داشته و چه اندیشه یی، و اصلأ چگونه آدمی بوده که در وطن فروشی نزد خاص و عام مثل شده، همیشه فکر مرا به خود مشغول ساخته بود. بالاخره ازین وسوسه و مشغولیت فکری فارغ شدم و جواب پرسش های بی پاسخ خود را یافتم. اما چگونه؟

شبی خودش را به خواب دیدم، بر خلاف انتظار با قد و قامت موزون و آراسته با لباس شاهانه، سر و صورت منظم و مرتب که مهربانی از سر و صورتش میبارید. با خود گفتم: چنین مرد مهربانی چگونه میتواند به ملت خود خیانت نماید، چگونه میتواند وطن فروش باشد؟ گویی به نیات درونی من پی برد و بدون انکه سوالی مطرح کنم گفت: "من خیانت پیشه نبودم، یکبار اگر وطن را فروختم روی مصلحت بوده است از همان مصلحت هایی که در زمان شما مروج است. من به خیانت خود معترفم و احساس شرمندگی میکنم. اما وطن فروشان عصر شما مرا برائت داده و سرخ رو نموده اند زیرا آنها در طول دو سه دهه وطن را چندین بار و به چندین کشور فروخته اند. همچنان در دوره حکومت من مردم همه بی سواد بودند و جهان نیز عقل و هوش امروز را نداشت ولی سیاست مداران شما درین عصر تکنالوژی و فرهنگ و با حضور این همه دانشمند نما و روشنفکر مأب و چه بسا در شراکت با آنان وطن فروشی نموده اند." و در آخر گفت: " آرزوی من اینست که آنان نیز (اگر نیمی مرده اند، نیمی دیگر) مانند من اعتراف نموده، احساس شرمندگی نمایند، نه دعوای چوکی و قدرت."

راستی هم وقتی سخن از وطنفروشی ميآید هر وطنفروشی را به شاه شجاع تشبیه میکنند با این همه وطنفروش زنده و مرده ای که داشته و داریم آیا گاهی شنیده اید که شاه شجاع بیچاره را به یکی از انها تشبیه کنند؟ وطنفروشی شاخ و دم که ندارد.. وطنفروشی، وطنفروشی است در هر عصر و زمانی به هر شکل و هر قیمتی که بفروشند.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 11:10  توسط چلوصاف باشی  | 

   نشریه چلوصاف

 

  چلوصاف اولین نشریه طنزی درولایت جوزجان بوده که درماه حوت ۱۳۸۲ توانست جوازرسمی وزارت محترم اطلاعات وفرهنگ آنزمان را دریافت نموده وازبرج حمل ۱۳۸۳رسمأبه فعالیت آغازنماید. بعدازنشرچند شماره تعدادخواننده گان این نشریه بطورغیرقابل انتظارفزونی گرفت و دست اندرکاران نشریه برآن شدند تابه تیراژآن بیافزایند. ده شماره ازاین نشریه (درمدت دوسال)به چاپ رسیده وبه دسترس علاقه مندان قرارگرفته است. عوامل تأخیردرنشرِ به موقعِِ این نشریه معاذیرمختلفی بوده است.(آخرین شماره درماه دلو ۱۳۸۴به چاپ رسیده است)

     بدون شک کاستی هاوضعف هایی درارائه این نشریه ازاثرنبودِ تجربه مسلکی وکمبود نویسنده گان حرفه ای وجود داشته است.

     چلوصاف همواره روی مسایل حاداجتماعی انگشت انتقادنهاده وسوژه هاومطالب خود راازمیان زندگی،افکارواندیشه های توده های مردم انتخاب نموده است .

     پرواضح است که یکی ازخصوصیات طنزشبیخون زدن به حریم ممنوعه اشخاص ومجموعه هااست. دردیاروحشت آزموده وامنیت گسسته مااین شبخون زدنها به اصطلاحِ مردم« دل وگرده» می خواهد. چلوصاف دردوسال کارنشراتی خوددلِ کسانی راآزرده است که افشای اسراری ازحریم ممنوعه شان را به منزله عدم موجودیت خویش درجامعه می پنداشته اند. لهذاآنچه ازاین چلوصاف بیرون می آمده باب مذاق شان نبوده است ودرنتیجه زمینه تهدیدهاوخصومت ورزی ها که درحقیقت سنت جاهلان است مهیا گردیده که هرازگاهی دامنگیردست اندرکاران این نشریه بوده است. دراین مسیرآنچه جاذب توجه است کژاندیشی ومغلطه کاری عده ای ازنکتایی داران روشنفکرمأب درمخالفت وتخاصم بانشراین نشریه به قصد مجامله وخویشتن نمایی نزدِ اربابان زروزوراست .

    ولی وجه دیگرِ این روند خلافِ طبع، تبلورتمایلِ گروه حق شنوانِ بی بضاعت بوده است که خلق الله اش می خوانند واین تمایل مسبب تلاش پوینده گانِ این نشریه گردیده که همچون حقگویانِ بی توقع باموجودیت موانع بسیاروتحمل شداید دراین راستابه امیدایجاد زمینه انتقاد پذیری،همدگرپذیری وواقعیت گام برداشته اند.

 

قراراست دوردیگری ازاین نشریه باآغازسال۱۳۸۷خورشیدی به چاپ برسد.از طنازان عزیزهموطن چشم یاری...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 13:34  توسط چلوصاف باشی  | 

شکايت چراکنم؟

شکايت چراکنم؟

 

چون نيست عدل ودادشکايت چراکنم؟

بي سـود وبي مفادشکايت چراکنم؟

 

درخواب نازرفته مقامات اين ديار

ازحال اين بلاد شکايت چراکنم؟

 

حکام دولتي زالف تابه يا همه

غرق انددرفسادشکايت چراکنم؟

 

ازظلم شهرداري وازجورمحکمه

زين جمع بد نهاد شکايت چراکنم؟

 

ازنرخ وازگراني اجناس واغذيه

ازوضع اقتصاد شکايت چرا کنم؟

 

ازجاده هاي غتمغتول وکثيف شهر

ازدست خاک باد شکايت چرا کنم؟

 

برعلم ودانش وهنروحکمت وخـرد

نبود چواعتقاد شکايت چراکنم؟

 

کردم هزارشکوه زآفات روزگار

گرحاصلي نداد شکايت چراکنم؟

 

دانم هزارحيله ونيرنگ بعدازاين

باشد درامتداد شکايت چرا کنم؟

 

کردم بلند دست دعا سويت اي خدا

مارا برس به دادشکايت چراکنم؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 8:24  توسط چلوصاف باشی  | 

برای خارجی

 

 

برو ای خارجی زین خانه « فک یو»

به کارم نیست یک بیگانه « فک یو»

به جزویرانی ات حاصل چه باشد

که کردی میهنم ویرانه « فک یو»

 

 

بریزی راکت وگویی که«ساری1»

« اِت ایزمیستِک2» غلط کردیم آری

چراکاری کنی نابخردانه

اگرعقل وشعوروهوش داری

 

 

 

Sorry1-

It is mistake -2  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 7:26  توسط چلوصاف باشی  | 

دوشعربه دونفر

 

 -۱-

خطاب به مشرف

 

سرمی زند،هزارسرازآستین تو

پیداست،خط کینه زچین جبین تو

 

پرویزمشرف!که شرف هیچ نیست

درشآن هیچ رهبرِکرسی نشین تو

 

بی شک وبی گمان،که تروریست پروراست

هرذره- ذره خاکِ تووسرزمین تو

 

کس رانه اعتقادبه گفتارورأی تُست

کس رانه اعتمادبه اسلام ودین تو

 

گه زین به پشت،گاه نهی پشت رابه زین

حیران شده جهان به سروپشت وزین تو

 

باآنهمه گروهک واحزابِ ددمنش

شدسالها،که ساخته ای آفرین تو!

 

آخرچومُرچه بال درآوردی اززوال

آیاشودکدام خری جانشین تو

 

 

تقدیم برتواین غزل آبدارمن

درروزهای گم شدن وآخرین تو

 

 -۲-

 

چشمکی!چشمک مزن

 

چشمکی!چشمک مزن، چشمت گشای

حال وروز ِمردم ِبیچاره بین

 

نیم ِملت خسته وبی آب ونان

نیم ِدیگرکشته وآواره بین

 

جزچپن چیزی نپوشیدی،مگر

مودل ِزیبایی کالا شدی

 

باکدامین دانش وعلم وهنر

ازبرای نوبل ، کاندیدا شدی

 

لافِ خدمت میزنی درهرکجا

لیک مردم ازتو غمخواری ندید

 

آنکه حتی برتوازدل رأی داد

دستگیری، دوستی ،یاری ندید

 

کرده ای خدمت چوبه تجارنفت

خدمتی اینجانخواهی کردهیچ

 

گربود مردی چنین ایوای من!

درجهان هرگزمبادامردهیچ.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 13:53  توسط چلوصاف باشی  |